آرشید جونم
آرشیدای عزیزم داره وارد ۲۲ ماهگی میشه و با صحبت های شیرینش
خانواده رو به وجد میاره نازنین دخترم از ۱۰ ماهگی به بعد شروع به
حرف زدن کرد و تا حالا که ۲ ماه به ۲ ساله شدنش مونده تقریبا جملات
رو کامل میگه سی دی های مختلف ترانه های کودکان رو میذاره و
شعرها رو با اونا تکرار میکنه شعر میخونه / صلوات میفرسته/ سوره
توحید رو میخونه دختر خوشگلم خیلی مودبه هر چیزی بهش میدم میگه
مامان دست شما درد نکنه این چه زحمتیه انشاالله جبران میکنم با
اسباب بازی هاش بازی میکنه مثلا برای ما چای میریزه و مرتب میگه
مواظب باشین داغه خیلی مراقب اسباب بازی هاشه وقتی که بازی با
اونا تموم میشه میگه مامان بذاریم سر جاشون خراب نشن با بابایی
قایم باشک بازی میکنه قایم میشه و وقتی صداش میکنیم آرشید
کجایی ؟ بلند میخنده و میگه اینجام در واقع فورا جای خودش رو لو میده
خیلی با مزه میخنده / نا گفته نمونه ما برای غذا دادن به آرشید باید
خیلی انرژی صرف کنیم چون از غذا خوردن امتناع میکنه و همش میگه
نمی خورم زیاد خوردم و ما باید با ترفندهای مختلف چند قاشق غذا
بهش بدیم و بعد از خوردن هر قاشق دست بزنیم و بگیم هورا شب ها
هم خیلی من رو اذیت میکنه و تا صبح چندین بار از خواب بیدار میشه و
شیر میخوره
جمکران۲۱ ماهگی

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



آرشید وبابک

آرشيدا كلماتي روكه ما بكار ميبريم با زبون كودكانه خودش ادا ميكنه مثلا به خاله ميگه گاگه
قاشق=گاگش نمك = ممك، لالايي= ناناني ،بابايي=باباني، بله =بنه
كمد=ممد،مادري=مادني،شكر=گگر،مسواك=مباك، كلاه =گگاه ،خرگوش=
گرگوش،سلام=ننام و...البته خيلي از كلمات هم درست ادا ميكنه: برق ،قند،
ماه،نگاه،آينه،قيچي،گوشت،كباب،مامان عزيزم.
واسه نشون دادن قدرتش از ته دل جيغ ميكشه و همه رو ات ميكنه،عروسكش بابك رو خيلي
دوست داره و شب و روز به فكر بابكه ، از دو تا از عروسكهاش بابا نوئل و فوني بوني به شدت
ميترسه


من يك ساله شدم اين مدت كه نتونستم بيام و مطلب بنويسم باسه اين بود كه سر من و ماماني و
بابايي خيلي شلوغ بود چون ما يه جا بجايي داشتيم اول اينكه بابايي به شهر من منتقل شد بعدش هم
در گير ودار خونه خریدن و اسباب كشي بوديم و...حالا به طور خلاصه از ۵ ماهگي به بعد رو می نویسم
۵ ماهگي و عيد :عيد رو ما خونه بابا بزرگ مامان بزرگ در كنار عمه ها و عمو ها بوديم كه روز اول عيد
زن عموي مامان بزرگ فوت شد و ما سوم عيد برگشتيم پيش خاله ها مادر جون اينا خاله كه مشهد رفته
بود سه شنبه چهارم از مشهد با كلي سوغاتي براي من برگشت تا دوازدهم فروردين به ديد و بازديد
گذشت روز دوازده فروردين به همراه مادر جون و پدر جون و خاله ها دايي اينها رفتيم پارك جنگلي ، كه
اونجا به بابايي خبر دادن كه نوه خالش فوت شده و ما مجبور شديم غروب به شهر بابايي بريم و توي
مراسم ختم شركت كنيم ۱۳فروردين هم بعد از ظهر من و مامان ومادر جون برگشتيم و بابايي موند و
غروب جمعه برگشت
۶ ماهگي : من واسكن ۶ ماهگي رو ۵ ارديبهشت زدم و دوباره تب كردم و با پاشويه وقطره استامينوفن
تبم قطع شد ۶/۵ ماهگي مامان وبابا كه متوجه شده بودن من شب ها همش توي خواب ناله ميكنم
از من يه آزمايش ادرار گرفتن و قتي جواب آزمايش رو به آقاي دكتر نشون داديم باسم سونودرافي نوشت
مامان و بابا و خاله ها و مادر جون كه همش گريه ميكردن وناراحت من بودن رفتيم سونودرافي آقاي دكتر
تشخيص داد كه يه خورده عفونت اداري دارم ومجبور شدم تا يك هفته همش يه شربت بد مزه رو بخورم
پنج شنبه ۲۴اردیبهشت : مامان که شب سختی رو با مریضی من گذرونده بود با بابایی رفتند چهلم نوه
خاله بابا صبح رفتند و بعد از ظهر برگشتند
۷ ماهگی : ما خونه خریدیم و اسباب کشی کردیم خونمون
۸ ماهگی : من سینه خیز رفتن رو یاد گرفتم
۹ ماهگی :۲۳ مرداد اولین دنونم از بالا نیش زد و من بالاخره دندون در اوردم مادر جون هم واسم آش
دندونی درست کرد حالا دیگه ۴ ذست وپا تند و تند همه جا میرم
۱۰ ماهگی




[



4 ماهگي
دوشنبه 5 اسفند ماه من 4 ماهه شدم به همین مناسبت نوبت واسکنم بود از اونجایی که مامان بهم قطره استامینوفن داد میدونستم میخوام بلم واسکن بزنم وقتی مامان من رو توی کالسکم گذاشت که با مادرجون و خاله مریم بریم مرکز بهداشت اول خودمو به خواب زدم اما بی فایده بود چون وقتی رسیدیم من رو از کالسکه بیرون اوردن و یه خانم مهربون قد و وزنم رو اندازه گرفت قد61 سانتیمتر,و وزنم 5800 گرم شده بعدش من رو بردن توی اتاق واکسینانیون من هم شروع کردم گریه کردن و شیل خواستم تا یه کم به تاخیل بیفته مامان هم بهم شیل داد باسه همین خانم مهربونه یه نی نیه دیگه رو اول واسکن زد من هم که میدونستم بعدش نوبته منه دوباره خودم رو به خواب زدم ولی خانمه بیدارم کرد و دو تا قطره چکوند توی دهنم بعدش یه سوزن بزرگ فرو کرد توی رونم من هم تا میتونستم جیغ زدم بعدش سریع خوابم برد و اومدیم خونه مثل واسکن دو ماهگی تا بعد از ظهر حالم خوب بود فقط یه خورده کوچولو پام درد میکرد و خوب نمیتونستم تکونش بدم ولی یهو بدنم داغ شدو بی حال شدم مامان هم سریع یه چیز باریک که بهش میگفت ترمومتر گذاشت زیر بغلم وای 39 درجه تب داشتم مامان هم بهم قطره استامینوفن داد و با بابایی مرتب پاشویم کردن خلاصه تا صبح فردا من همش تبم قطع و وصل میشد تا اینکه خدا رو شکر خوب خوب شدم ....
فرشته کوچولوی ما پنجم بهمن سه ماهش تموم شد و وارد
چهارمین ماه تولدش شد، شاپرک مامان و بابا حالا دیگه به
خیلی چیزا توجه میکنه و نگاه عمیق و دقیقی به دور و برش
داره، آرشیدا به موسیقیهای تند و شاد واکنش نشون میده و
دستها و پاهاش رو به شدت تکون میده، نوحه یه باغبون رو
خیلی دوست داره وباهاش آروم میشه . به عروسکهاش علاقه
نشون میده و گاهی متعجبانه بهشون نگاه میکنه. اسمش رو
میشناسه و سرش رو به طرف کسی که صداش میکنه
برمیگردونه. وقتی که براش لالایی میگم اینقده نگام میکنه تا
اینکه خوابش میبره،خانم کوچولو خوابش گنجشکی شده و زود
به زود بیدار میشه. وقتی که کلاه سرش میکنیم عصبانی
میشه و درش میاره![]()
آرشید بانو
شکر توی این مدت که به دنیا اومده زیاد اذیتمون نکرده من این
احساس رو دارم که دخترم از درک بالایی برخورداره زمانیکه من
خسته ام و به استراحت نیاز دارم آرشید هم کنار من آروم
میخوابه زمانیکه من ناراحتم دخترم بغض میکنه حتی اگه خواب
باشه .خنده های شیرینش و جیغ زدناش آدم رو دیونه میکنه
اینقده با نمک میخنده که بعضی وقتا جدی جدی تصمیم میگیرم
بخورمش
گریه کردنش هم خیلی با مزه ست اول لباشو جمع
میکنه و تکون میده بعد میگه یی یی یی بلافاصله هم آروم
میشه و به ما نگاه میکنه و برای اینکه بغلش کنیم کمرش رو بالا
میاره . وقتیکه میخوام مولتی بهش بدم شیشه رو که میبینه
سریع خودشو به خواب میزنه .الان ناز گلم خوابیده و من با
اجازه آرشید بانو(به قول بابایی) این پست رو نوشتم .هفته
گذشته روز تاسوعا مامان اینا مراسم داشتند و روز عاشورا هم
برای آرشیدا نذری دادند.



2 ماهگی
صبح پنجشنبه 5 دی ماه برای زدن واکسنهام منو بردن مرکز
بهداشت ،نیم ساعت قبل از انجام واکسیناسیون مامانی برای
اینکه تب نکنم بهم قطره استامینوفن داد توی مرکز بهداشت اول
قد و وزنم رو چک کردن قدم 57سانتیمتر و وزنم 4700گرم شده
بعدش یه خانم مهربون برام دو تا واکسن زد یه ذره گریه کردم
مامانی و مادرجون وخاله بیشتر از من آی و اوی میکردن و
همش قربونم می رفتن، خانم مهربونه گفت هر چهار ساعت 10
قطره استامینوفن بهش بدین ، بعدازظهر یه خورده تب کردم که
مامانی ومادرجون پاشویم کردن که این کار باعث شد خدا رو
شکر تبم برطرف بشه الانم کمی بیقرارم ، بابایی هم که از صبح
سرکاره و مدام زنگ میزنه و حالمو میپرسه از ماجرای دیروز که
بگذریم ، ما تعطیلات هفته گذشته رو (عید غدیر)رفتیم مهمونی
خونه بابا بزرگ ومامان بزرگ پیش عمه ها وعموهام که کلی
بهمون خوش گذشت
یکشنبه 10 آذر بعد از ظهر مامانی و مادرجون منو بردن پیش
خانم دکتر نی نی ها ، منو که دید گفت وای چه نی نیه
خوشمله خوشمزه ای ، مامانی بخورمش؟ منم تا اینو شنیدم
خودمو زدم به خواب،( راستی چرا هر کسی که منو می بینه
میخواد منو بخوره؟ ) بعدش گفت من سالمم و فقط یه دل
درد جزئی دارم که با شربت گریپ میکسچر خوب میشم.
دوشنبه 11 آذر من و مامانی به همراه مادر جون برگشتیم
خونمون پیش بابایی، پنجشنبه 14 آذر بعدازظهر پدرجون اومد
پیش ما ، جمعه 15 آذر من چهل روزه شدم به همین خاطر مادر
جون آش رشته پخت و بین همسایه ها قسمت کردن و مامانی
هم کیک درست کرد ، بعدازظهر مادرجون و مامانی منو
بردن حموم چله، خاله ها و عمو و زن عمو و پسر عمو رضا
(عموی مامانی) هم ظهر اومدن خونمون و بعدازظهر رفتن و...
ساعت ۸:۳٥ ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٥
[
می خواستیم بریم خونمون جشن نامزدیه عمه گیتی بود (24
آبان )خیلی حیف شد ما نتونستیم بریم .وقتی که لفتیم خونمون
من همش گریه کردم همه جا رو هم زیر چشمی نگاه میکردم تا
اینکه یواش یواش با خونمون آشنا شدم ولی دلم واسه خاله ها
و پدرجون تنگ شده بودبعدش مامانی بهم شیل داد و منو
خوابوند توی تختم ،اون شب تا صبح چند بار واسه شیل خوردن
بیدال شدم، این مدت که خونمون بودیم همکارای بابایی اومدن
دیدن من ، منم همش خواب بودم. جمعه اول آذر بابا بزرگ و عمه
فریده و عمه گیتی و نامزدش و عمه کلثوم ظهر اومدن خونمون
،چند ساعتی پیشمون بودن و رفتن. سه شنبه پنجم آذر یک
ماهه شدم ،مامانی و مادرجون واسه چک آپ منو بردن مرکز
بهداشت وزنم 3850گرم و قدم 54 سانتیمتر و دور سرم 37 سانتیمترشده .
این روزا دل درد خیلی اذیتم میکنه به شدت بیقراری میکنم،فردا
میخوان ببرنم پیش خانم دکتر نی نی ها... بابایی سر کاره دلم
واسش تنگ شده...
ساعت ۱:۳٠ ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٩
دختر گلم آن زمان که پرندگان دسته دسته در هوای عشق پر
گشودند و گلهای سرخ شاخه شاخه شکفتند و اشک شوق از
چشمه هاتراویدخداوندتو را به ما هدیه داد . یک دنیا مهر و محبت
را به سپیدار بلند زندگیت هدیه می کنیم تا به تپشی که در نبض
لحظه های تو جاریست برساند عشق و ایثارمان را
بیست روز پیش متولد شدم این مدت خیلی سرمون شلوغ بود
دوست وآشنا و فامیل برای دیدن من وتبریک به مامانی و بابایی
می اومدن خونه مادرجون اینا ،منم که همش شیل میخوامو
مامان هم که فقط مسئول شیر دادن به منه واسه همین هم
حالا وقت کردم بیام وقایع رو به طور خلاصه و ضرب العجلی از
دو سه روز قبل از بدنیا اومدنم به بعد توی وبلاگم بنویسم.
پنجشنبه دوم آبان ماه خانم دکتر تماس گرفت و گفت شنبه
برای بستری شدن بریم بیمارستان، صبح شنبه 4 آبان منو
مامانی و بابایی و مادر جون رفتیم بیمارستان بعد از تشکیل
پرونده و آزمایش گرفتن از مامانی قرار شد با اجازه خانم دکتر
فردا برای بدنیا اومدن من مراجعه کنیم ساعت 6:30 صبح در
حالیکه بارون شدید می بارید با مادرجون و بابایی و خاله مریم
رفتیم بیمارستان خاله پرستاری که شیفت بود دوست مامانی
بود کارهای مربوط به قبل از عمل رو انجام دادو ساعت 8:30 در
حالیکه نگرانی و شوق خاصی در چهره مامانی وبابایی موج
میزدمامان رو بردن اتاق عمل ،بعد از اسپاینال شدن مامان، عمل
شروع شد و خدای مهربون من رو درساعت 9:20صبح روز
یکشنبه 5 آبان ماه سال 1387 هجری شمسی مطابق با 26
شوال سال 1429 هجری قمری و 26 اکتبر سال 2008 میلادی
به بابا و مامان هدیه داد یکشنبه رو توی بیمارستان موندیم و
دوشنبه 6 آبان نزدیک ظهر از بیمارستان ترخیص شدیم وتا دیروز
بعد از ظهر خونه پدر جون اینا بودیم بعدش به همراه مادر جون
اومدیم خونه خودمون این مدت خیلی به مادرجون پدرجون
وخاله ها زحمت دادیم
ساعت ۱:٢۱ ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٥
تولد من رو بگه، قراره یکی از روزهای چهارم تا ششم آبان من
با عمل سزارین به دنیا بیام خانم دکتر گفت آخر ماه باهاتون
تماس می گیرم و تاریخ دقیقش رو میگم من الان هفته 37 رو
دارم طی میکنم این روزها واسه مامانی و بابایی خیلی دیر می
گذره آخه اونا دوست دارن زودتر من رو ببینن
ساعت ٥:٠٤ ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٤
امروز رفتیم سونودرافی ،مامان که از شدت استرس سردرد
گرفته بود وقتی دکتر گفت که من سلامتم حالش بهتر شد و
کلی خدا رو شکر کرد بعدش بابایی تماس گرفت و مامان وضیعت
منو براش گفت راستی وزنم هم تقریبا 3120 گرم هستش بابایی
بهم میگه تپل بابا، مامان وبابا دارن واسه به دنیا اومدن من ثانیه
ها رو میشمرن.
ساعت ۱٠:۳٤ ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٤
مامان نگران سلامتیه منه همش بهم میگه آرشیدا زندگی
دردت به جونم خوبی مامانی داری چیکار میکنی؟
منم هر چی بهش میگم حالم خوبه دارم بازی میتونم انگاری
نمیشنوه دوباره میگه آرشید مامان حالت خوبه؟من که خسته
شدم بس که جواب دادم ولی مامان نشنید خدا کنه فردا دکتر
بهش بگه من سلامتم مامان خیالش راحت بشه .
ساعت ۸:٤٦ ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱۳
شد خیلی حالش بد شد ، واسه همینم مامان جون و خاله ها ما
رو پیش خانم دکتر بردن که گفت مشکلی نیست و گذرا ست الان
هم حالش بهتر شده من هنوز نمیدونم من مامانی رو اذیت می
کنم یا مامان منو ،بابایی که میگه مامان من رو اذیت میکنه منم
با بابایی موافقم
سلام، اسم من آرشیداست قراره آبان ماه به دنیا بیام ولی هنوز روزش
مشخص نیست از وقتی که توی شکم مامانی جا خوش کردم مامان منو
خیلی اذیت کرده! سه ماه اول که همش دلش درد میکرد ،سه ماه دوم تنگیه
نفس داشت، دو ماه از سه ماه سومم همش وزن و فشارش بالا میره حالا
من 1 ماه دیگه باید اذیت هاشو تحمل کنم!


آرشید جونم 


